اظهار لئوپولد رياضي دان الماني
* لئوپولد كرونكر رياضيدان آلماني اظهار داشته است كه خداوند اعداد صحيح را آفريد و بشر باقي رياضيات را. *
* لئوپولد كرونكر رياضيدان آلماني اظهار داشته است كه خداوند اعداد صحيح را آفريد و بشر باقي رياضيات را. *
در بين اعداد طبيعي بزرگتر از يك يعني ...و 4و3و2 اعدادي وجود دارند كه تنها
بر يك و خود بخش پذيرند، اين اعداد را اعداد اول مي نامند. اعداد اول مبنايي براي
همه ي عددهاي طبيعي است ، به اين معني كه هر عدد طبيعي به صورت حاصل ضرب تواني از
اعداد اولي است كه مقسوم عليه هاي اين عددند. به عنوان مثال
. نخستين هفت عدد اول متمايز عبارتند از:
2و3و7و11و13و17. اينك اين سؤال پيش مي آيد كه آيا اين رشته از اعداد مختوم است يا
اينكه تا بي شمار ادامه دارد. به عبارت ديگر آيا بزرگترين عدد اول وجود دارد يا
نه. جواب اين است كه بزرگترين عدد اول وجود ندارد. اين موضوع از عصر طلائي يونانيان
مكشوف بوده و توسط اقليدس در سه قرن قبل از ميلاد به اثبات رسيده است. استدلال وي
بي اندازه ساده و مبرهن است و هنوز هم تازگي خود را حفظ كرده. پس از اثبات
نامتناهي بودن مجموعه ي اعداد اول سؤالاتي ديگر در مورد اين اعداد مطرح مي شود، كه
به بعضي از آنها پاسخ داده شده ، ولي برخي هم همچنان بي جواب باقي مانده اند. در
اين جا چند نمونه از اين سؤالات مورد بررسي قرار مي گيرند، و ضمناً برهان اقليدس
نيز ارائه خواهد گرديد.
معلوم نيست كه مفهوم اول براي اولين بار در چه زماني طرح شده است و چه مدتي سپري گشته تا از مطالعه در خواص اوليه چنين اعدادي به نامتناهي بودن آن پي برده شود. شايد پس از نخستين ملاحظات تجربي و نيز مطالعه ي عملي در خواص اعدادي چون 2و3و11و17 اين سؤال طبعاً پيش آمده است.
برهان ذيل، براي اثبات نامتناهي بودن رشته ي اعداد اول هنوز هم از ساده ترين
برهان ها در اين زمينه است. فرض كنيم كه چنين نباشد در اين صورت ، عدد اولي مانند p وجود دارد كه از هر عدد اول ديگر بزرگتر است. اينك
را در نظر مي گيريم اين عدد بر هيچ يك از اعداد
(
)بخشپذير
نيست . چون m يك عامل اول دارد و اين عامل در بين
اعداد (
)نيست پس
عامل اولي به غير از اعداد ياد شده دارد و اين با فرض ما در تناقض است. اين نتيجه
ي ظريف و زيباي اقليدسي ، كه ضمناً برهانش هم بسيار ساده است ، يكي از اولين نمونه
ي برهانهاي مشهود رياضي است كه به طريقه ي برهان خلف صورت گرفته است. پس ازبررسي
اين حكم سؤالات تازه اي مطرح مي شود، و پاسخ به اين سؤالات منجر به نتايج و
ملاحظات ديگري مي گردد. به عنوان مثال ، با بكار بردن مفهوم « فاكتوريل» مي توان
متقاعد شد كه همواره يك رشته ي بقدر كافي طولاني از اعداد طبيعي متوالي كه اول
نباشد وجود دارد. در واقع به ازاي هر n مفروض مي توان n عدد متوالي ، با در نظر گرفتن اعداد طبيعي : n!+2,n!+3,n!+4,…,n!+n به دست آورد؛ اين اعداد جملگي مركب
اند (غير اول). زيرا اولي بر 2 ودومي 3 و سومي 4 و n امي برn بخش پذير است.
هر گاه موضوع را بيشتر تعقيب كنيم، به شگفتي اين اعداد و خصيصه ي مسائل مربوط به آن پي خواهيم برد، به تدريج مسائل جديد مطرح مي شوند و اين مسائل ، مسائل جديد ديگري را پيش مي آورند كه عموماً پاسخ به بعضي از آنها چندان هم ساده نيست.
از بين مسائل معروف اعداد اول ، مقدماتي ترين آنها مسئله ذيل است: در مورد اعداد طبيعي زوج به امتحان ملاحظه شده است كه قابل نمايش به صورت حاصل جمع دو عدد اول است. « كريستيان گلدباخ» رياضيدان آلماني حالت كلي را حدس زد. يعني به حدس اظهار داشت كه هر عدد طبيعي زوج بزرگتر از 2 قابل نمايش به صورت حاصل جمع دو عدد اول است. ( اين موضوع در گلچين رياضي هم آمده) تا عصر حاضر اين حدس به يقين مبدل نشده است و رياضيدانان موفق به اقامه ي برهان براي آن نشده اند. صحت اين حكم براي اعداد طبيعي زوج كوچكتر از 108 محقق شده است. ( تا سال 1968)
با بكار بردن ماشينهاي الكتريكي محاسبه ، مي توان آمارهايي فراهم آورد براي
نشان دادن اينكه به چند طريق مي توان يك عدد زوج مانند 2n به صورت حاصل جمع دو عدد اول نوشت ،
عده ي طرق با بزرگ شدن n بزرگ مي شوند.
در حال حاضر رياضيدانان روسي « ايوان ماتويويچ ويورگرادوف» ثابت كرده است كه هر
عدد طبيعي فرد بقدر كافي بزرگ ، قابل نمايش به صورت حاصل جمع سه عدد اول است.
فرمولي كه بوسيله آن بتوان هر عدد اول بقدر كافي بزرگ را به دست آورد، وجود ندارد.
البته عبارت هايي در دست است كه از روي آن مي توان عده اي از اعداد اول را تعيين
كرد. به عنوان مثال فرمول اويلر در دست است كه از روي آن مي توان عده اي از اعداد
اول را تعيين كرد. به عنوان مثال فرمول اويلر
به
ازاي
اعداد اول متمايزي به دست مي دهد . همچنين معلوم
نيست كه تعدادي نامتناهي از اعداد اول دوقلو ، يعني اعداد اولي كه تفاضل آنها 2
باشد مانند 5و7 ، 11و13، 29و31 و غيره وجود
دارد يا نه. اينها نمونه هايي هستند از مسائلي ساده در اعداد اول كه بطور طبيعي مطرح
مي شوند و اگر چه صورت ظاهري آنها ساده به نظر مي رسد، اثبات آنها غالباً دشوار
است و اين امكان وجود دارد كه با معلومات رياضي عصر ما ثابت نگردند.
اما در مورد حكمي كه اخيراً ذكر شد، اطلاعاتي در دست است. به عنوان مثال، معلوم گشته كه رشته ي اعداد اول به صورت 4k+1 و4k+3 نامتناهي است. به طور كلي ثابت شده كه در تصاعد حسابي ak+b،كه در اين a وb نسبت به هم اولند و k=1,2,3,… يك تعداد نامتناهي عدد اول وجود دارد.
ریاضیات وعلم اعداد درنزد دانشمندان اسلامی همیشه مورد نظر بوده بوده بطوریكه دانشمندان بزرگی وهمچنین ابداعات وابتكارات قابل تحسینی در این علم داشته است.در كتاب فرهنگ اسلام در اروپا امده است:"نه تنها ما بلكه تمام ملل متمدن امروز از همان اعدادی استفاده می كنند كه زمانی مسلمانان به ما یاد دادند.بدون این اعداد وجود بلیط،اتیكت قیمت ،دفتر تلفن واخبار بورس،غیر قابل تصور می باشد . بدون آنها ساختمان عظیم علوم ریاضی ،فیزیك ،ستاره شناسی، وبقیه علوم غیر ممكن بود و هواپیمای مسافرتی ومافوق صوت،موشك،ماهواره و فیزیك اتمی نمی توانست پابه عرصه ی وجود بگذارد".در كتاب تاریخ ریاضیات آمده است:
"ریاضی دانان آسیا ی میانه استخراج ریشه، حل تقریبی یك سلسله معادلات فرمول كلی بینم نیوتون ،وغیره را پیدا كردند. این روابط را به وسیله ی جملات بیان می كردند نه به وسیله ی علامات. علاوه بر ان ریاضی دانان آسیای میانه،مثلثات راهم خیلی تكامل دادند،آنرا منظم كردند و جداول سینوسی را خیلی دقیق محاسبه نمودند. این جداول اثر ریاضیدان غیاث الدین است كه برای منجم مشهور ازبك،الغ بیك،تنظیم كرد.همین غیاث الدین ،كسرهای اعشاری را 150سال قبل از اختراع مجدد آنها در اروپا،اختراع كرد."ویل دورانت درباره ی علم جبر كه از ملحقات علم ریاضی توسط مسلمین است می نویسد:
"مبادی علم جبر در كتاب های دیوفانتوس یونانی از مردم قرن سوم میلادی است،اما نام آن از مسلمین است كه این علم حلال مشكلات را،به كمال رسانیده اند.از مهمترین شخصیتاین میدان علمی،محمدبن موسی است كه به علت انتساب زادگاه خود،خوارزم واقع در شرق دریای خزر،به خوارزمی معروف شده است. وی در پنج رشته ی علوم ،كتاب های گران بهایی نوشت.رساله ای درباره ی ارقام هندسی داشت وزیجی مرتب كرد كه در اسپانیا تجدید نظر شد وتا قرنها در همه ی ممالك ،از قرطبه تا چانگان چین از آن تبعیت می شد. او قدیمی ترین جداول محاسبه ی مثلثات را نوشت و باهمكاری شصت و نه تن از علما ،یك فرهنگ جغرافیایی برای مامون فراهم كرد. در كتاب معروف خود به نام حساب الجبر والمقابله راه حل های هندسی را برای معادلات درجه ی دوم نشان داد. اصل عربی این كتاب از میان رفته اما ترجمه ای كه گراردوس كرموننیس در قرن دوازدهم از آن كرده بود، تا قرن چهاردهم در دانشگاه های اروپا تدریس شد و مغرب زمین كلمه ی جبر را،كه نام علم معروفی شد، از این كتاب گرفت."وفیایپ خلیل حتی درباره ی خوارزمی می گوید :"كتاب جبر خوارزمی در قرن دوازدهم میلادی توسط جرارد كریمونی به لاتین ترجمه شد وتا قرن شانزدهم میلادی به عنوان كتاب درسی در مدارس اروپا رواج داشت.علم جبروهم كلمه ی جبربا كتاب خوارزمی به اروپا راه یافت وارقام عربی نیز به بركت تالیفات او در اروپا شناخته شد و آنرا منسوب به وی الگوریسم خوارزمی نامید. از ریاضی دان های دوران بعد كه تحت نفوذ او بوده اند ،عمر خیام،ولئوناردو فیبونانسی پیزائی ویعقوب فلورانسی رانام می بریم.جبر خیام كه از جبر خوارزمی كاملتر است ،بسیاری از معادلات درجه ی دوم هندسه و جبر رابه ترتیب بسیار جالبی حل كرده است".
دكتر هونكه درباره ی دوكتاب مهم خوارزمی كه از مهمترین تالیفات دانشمندان مسلمان درعلم ریاضی و اعداد است می نویسد:"دو اثر خوارزمی در ریاضیات بودند كه نام او را جاودانه ساختند .یكی از انها حل المسائل علمی برای زندگی عملی بنام جبر و مقابله بود.مترجمی كه در قرن وسطی این اثر را برگرداند،نیز همان نام عربی را برای آن برگزید و اولین كلمه ی الجبر برای همیشه در ریاضیات بجای ماند.دومین اثر خوارزمی كه نامش را جاویدان ساخت ،همان كتاب اموزش فن محاسبات بود كه در ان طریقه استفاده از اعداد هندسی را می اموخت.نوشتن اعداد جمع و تفریق ،نصف كردن و دوبرابر كردن،ضرب،تقسیم فو محاسبات كسری"
بسیاری از مسائل كنونی ریاضیات و جبر وهندسه از مسلمین نشات گرفته وحتی قابل باور است كه عدد ایكس نیز از عربیگرفته شده است توجه بفرمایید:خانم دكتر هونكه می نویسد:
"همچنین محاسبات اعشاری بوسیله ی دانشمندان اسلامی تعبیه شد.الكا شی دانشمند علم نجوم ،ردیف اعداد را بی نهایت درجه تكمیل نمود. به این ترتیب كه او اعداد
كسری را تا آخر آنها نیز اضلفه كرد یعنی كه بجای ان2 می توان گفت به صورت 08/2 تغییر داد. كاری كه بدون آن امروزه نه باجی تخم مرغ فروش و نه عمو شیر فروش می توانست به راحتی حساب كند ونه در محاسبات مشكل،جرح و تعدیلی می توانست انجام گیرد ومحاسبات لگاریتمی هم اصلا غیر ممكن شد.وهنوز هم تاكنون چهره محاسبات جبر در اروپا دارای یك علامت عربی است و ان عبارت است ازx)) برای عدد مجهول معادله.این علامتx كه برحسب نظام الفبائی ،yراهم برای دومین و z را برای سومین مجهول انتخاب می كند ،زیر نقابی به اروپا راه یافته است.اینx را اگر بخواهیم عربی بدانیم ،به نظر غیر ممكن است. برای اینكه حرفx در زبان عربی وجود ندارد ولی موضوع از این قرار است كه اعراب عدد مجهولی را كه در معادله جبرشان جستجو می كردند شی می نامیدند. و حرف«ش» كه مخفف شی باشد در زبان اسپانیایی كهن معادل همان عددx)) است. بدین جهت است كه همه اروپائیان امروزه نادانسته و حداقل از كلاس هفتم مدرسه می اموزند كه علامتx را كه در حقیقت نقابیست برای لغت عربی شئی،برای مجهول در ریاضیات بكار برند.
.:: مجموعه اعداد صحیح و گویا ::.
|
الف: مجموعه عددهای صحیح |
عدد صحیح:(integer)
صحیح به معنی تندرست، سالم و درست می باشد و هر یک از اعداد 0 , 1� , 2� , ... را یک عدد صحیح می نامیم. مجموعه ی اعداد صحیح را با حرف که از کلمه آلمانی Zahlen به معنی �عدد صحیح� گرفته شده است، نمایش می دهند. این مجموعه عبارت است از:
{ ... , 3+ , 2+ , 1+ , 0 , 1- , 2- , 3- , ...} =
نمایش مجموعه عددهای صحیح:
برای معرفی یک مجموعه روشهای مختلفی وجود دارد. اگر اعضای مجموعه مشخص باشند، اعضای مجموعه را می نویسیم مانند: مجموعه کتابهای درسی سال سوم دوره راهنمایی تحصیلی گاهی اوقات لازم است به جای نوشتن اعضای یک مجموعه ، خاصیت اعضاء آن را بیان کنیم. به عنوان مثال فرض کنید معاون پرورشی یک مدرسه خطاب به دانش آموزان آن مدرسه می گوید:
دانش آموزانی که در نوبت اول معدل آن ها بیشتر از 18 باشد ، به اردوی علمی ، تفریحی در شهر اصفهان خواهند رفت. در این جا اعضای مجموعه فعلا مشخص نیستند ، بلکه ویژگی و خاصیت اعضای مجموعه که معدل بالای 18 می باشد در آینده ای نزدیک اعضای مجموعه رامشخص خواهد کرد.
اکنون مجموعه اعداد صحیح بین 3+ و 3- را در نظر بگیرید و به معرفی این مجموعه در حالتهای مختلف توجه کنید:
الف) نمایش مجموعه اعداد صحیح بین 3+ و 3- روی محور اعداد صحیح:
ب) نمایش مجموعه اعداد صحیح بین 3+ و 3- به زبان ریاضی:
ج) نمایش مجموعه اعداد صحیح بین 3+ و 3- با نوشتن اعضای آن مجموعه:
{ 2 , 1 , 0 , 1- , 2- }=A
مثال: مجموعه های زیر با علائم ریاضی بیان شده اند. آن ها را با اعضاء مشخص کنید:
الف):
حل: مجموعه A بیان می کند : � x بطوریکه x به اعداد صحیح تعلق دارد و مربع آن برابر عدد یک است.� . پس از خواندن این جمله باید اعدادی را که واجد این خاصیت هستند، پیدا کنیم. بدیهی است که عددهای صحیح 1+ و 1- این خاصیت را دارند بنابراین :
{ 1- و 1+} =A
ب):
حل: گاهی اوقات به جای به کاربردن متغیر ، عبارتی جبری شامل متغیر بکار می رود.
(2x) نماینده اعضای این مجموعه است که بیان می کند x به اعداد طبیعی تعلق دارد. بنابراین:
{ ... و 16 و 8 و 4 و 2}=B
جمع عددهای صحیح:
الف) جمع با توجه به بردار:
مثال: جمع متناظر با بردار را بنویسید.
حل:
( عدد انتهای بردار) = (طول بردار)+ ( عدد ابتدای بردار)
( 3+ ) = ( 5+ ) + ( 2- )
ب) جمع بدون توجه به بردار: برای نوشتن حاصل جمعه به صورت زیر عمل می کنیم:
1. ابتدا تا حد امکان مختصر نویسی می کنیم.
2. اگر عددها هم علمت باشند، جمع می کنیم و اگر مختلف العلامت باشند، کم می کنیم.
3. علامت جواب بدست آمده را مشخص می کنیم.
مثال: 7=5-12=(5-)+(12+)
یادآوری: چنانچه بخواهیم از قرینه یابی استفاده کنیم به صورت زیر عمل می کنیم:
11-=(4+7)-=(4-)+(7-)
5-=(10-15)-=(10+)+(15-)
4-=(8-12)-=(12-)+(8+)
تفریق عددهای صحیح:
الف) تفریق با استفاده از بردار:
مثال: تفریق متناظر با بردار را بنویسید.
حل: (عدد ابتدای بردار) = ( طول بردار) - ( عدد انتهای بردار)
( 3- ) = ( 4+ ) - ( 1+ )
ب) تفریق اعداد صحیح بدون توجه به بردار:
برای تفریق کردن عدد b از عدد a ، می توانیم قرینه b را با a جمع کنیم: یعنی:
a-b = a+(-b)
مثال:
22=7+15=(7+)+(15+)=(7-)-(15+)
|
ب: مجموعه عددهای گویا |
عدد گویا: (rational Number):
گویا صفت فاعلی از مصدر گفتن می باشد و در ریاضی هر عدد کسری مانند یا هر عددی که بتوان آن را به شکل یک کسر نوشت مانند 2- , 0 , 3+ , 2/3- , 25/0 که به ترتیب به شکل کسرهای نوشته می شوند ، را یک عدد گویا می نامیم.
مجموعه عددهای گویا:
این مجموعه شامل تمام اعداد گویا است، این مجموعه را با حرف Q که حرف اول کلمه Quotient است، نمایش می دهند.
نمایش مجموعه عددهای گویا به زبان ریاضی به صورت زیر است:
نماد اعشاری اعداد گویا:
برای مشخص کردن نماد اعشاری اعداد گویا کافی است صورت را بر مخرج کسر تقسیم کنیم. با این تقسیم امکان ایجاد دو نوع عدد اعشاری در خارج قسمت وجود دارد:
1) عدد اعشاری مختوم
2) عدد اعشاری متناوب
مثال:
1- عدد اعشاری مختوم:
اگر در هنگام تقسیم صورت بر مخرج به باقیمانده صفر برسیم، عدد اعشاری ایجاد شده مختوم است. عدد اعشاری مختوم به صورت دهم ، صدم ، هزارم و ... بیان می شوند و خیلی ساده می توان آن ها را به صورت کسر تبدیل کرد مانند:
2- عدد اعشاری متناوب:
اگر در تقسیم صورت بر مخرج کسری به باقی مانده صفر نرسیم و مرتبا عددی در خارج قسمت تکرار شود، این عدد ، عدد اعشاری متناوب نام دارد.
اعداد اعشاری متناوب به صورت نوشته می شوند و بدین معنی است که رقم های زیر خط تیره در اعشار تکرار می شوند. مانند:
نکته1: اگر ارقام تکراری بلافاصله پس از ممیز شروع شوند، عدد اعشاری متناوب ساده است و برای تبدیل آن به صورت کسر از فرمول زیر می توان استفاده کرد:
مثال:
نکته 2: اگر ارقام تکراری بلافاصله پس از ممیز شروع نشوند، عدد اعشاری متناوب مرکب است وبرای تبدیل آن به صورت کسر از فرمول زیر می توان استفاده کرد:
مثال:
نتیجه: اگر اعداد اعشاری مختوم یا متناوب باشند، قابل تبدیل به کسر هستند.
اعدادی مانند که در هنگام جذر گرفتن به باقیمانده صفر نمی رسند و جواب بدست آمده نه مختوم می شود و نه متناوب ، قابل تبدیل شدن به کسر نیستند و این بدان معنی است که گویا نمی باشند و غیر از اعداد گویا اعداد دیگری هم وجود دارد.
محور اعداد گویا:
عدد را بر روی محور مشخص کنید.
حل: برای این کار کافی است فاصله بین 3- تا 4- را به 5 قسمت مساوی تقسیم کنیم و 3 تا از آن را انتخاب کنیم.
تساوی کسرها و کسر علامت دار:
عدد را روی محور نشان داده و با هم مقایسه کنید.
چنانچه مشاهده می کنید دو عدد برابرند. یعنی بر روی محور این اعداد یک نقطه را مشخص می سازند. می دانیم به صورت زیر بدست آمده است:
(صورت و مخرج در عدد 2 ضرب شده است)
بنابراین می توان گفت: اگر صورت و مخرج کسر را در عدد غیرصفر n ضرب کنیم، کسر بدست می آید که با کسر اولیه برابر است.
گویا کردن یک کسر:
هر گاه مخرج یک کسر ، رادیکال داشته باشد، چنانچه عملی انجام دهیم تا رادیکال مخرج حذف شود، این عمل را گویا کردن کسر گویند.
1. اگر کسر به صورت باشد. (0
مثال:
ب) تاریخچه ی پیدایش هندسه ی نااقلیدسی
در
حدود سیصد سال قبل از میلاد، اقلیدس کتاب «مقدمات» خود را به رشته ی تحریر
در آورد، او بر اساس پنچ اصل موضوع و تعدادی اصطلاح اولیه تمام هندسه ی
شناخته شده تا زمان خود را بصورت دستگاهمند و به روش اصل موضوعی در کتابش
ذکر کرد. یکی از اصل های اقلیدس که بیشتر از همه توجه ریاضیدانان را بخود
جلب کرد، اصل پنجم این کتاب بود. اقلیدس این اصل را که به «اصل توازی»
معروف شده است این طور بیان می دارد:
«اگر خطی دو خط را چنان قطع کند که مجموع زوایای داخلی کتر از دو قائمه باشد، آن گاه دو خط همدیگر را در همان طرف قطع می کنند.»
که
بعدها معادل آن یعنی:«از هر نقطه خارج یک خط راست، تنها یک خط راست موازی
با آن خط و در همان صفحه ی مفروض میتوان رسم کرد.» تنظیم شد. تلاش برای
اثبات این اصل براساس چهار اصل دیگربه بیش از بیست قرن انجامید و در این
مدت بنظر می رسید که هندسه با بن بست مواجه شده است. در واقع از همان زمان
که کتاب مقدمات اقلیدس نوشته شد، بحث و تفسیر درباره ی آن آغاز گشت، این
بحث ها از دو جهت بود:
۱) برطرف کردن ابهام هایی که در«تعریف ها»، «اصل ها» و «قضیه ها» وجود داشت.
۲) بحث درباره ی اصل توازی.
اما
با وجود اینکه دانشمندان برای اثبات دقیق این اصل با عدم موفقیت های
فراوان مواجه شده بودند، باز هم دست از کوشش بر نداشتند دلیل آن این بود
که علمای هندسه اعتقاد داشتند که بدون روشن کردن موقعیت این اصل نمی توان
ساختمان هندسه را بطور دقیق و کامل انجام داد، این تلاش ها سرانجام به کشف
هندسه های نااقلیدسی منجر شد.
می گویند اولین کسی که به استقلال اصل
پنجم یا به گفته ی کایزر «مشهورترین تک سخن در تاریخ علم» شک کرد، خود
اقلیدس بود. بعد از او بطلمیوس (حدود ۱۵۰ سال پیش از میلاد) برای اثبات آن
برخاست. پرودوکلوس نیز در قرن پنجم شرحی بر کتاب اصول نوشت و ضمن نشان
دادن اشتباه برهان های قبلی، تلاش کرد تا اثباتی در این زمینه ارائه کند.
بعد
از آن شاهد اثبات های دیگری بودیم که هیچ یک به نتیجه ی مطلوب نرسیدند. از
جمله دانشمندان ایرانی که برای اثبات این اصل تلاش کرد میتوان به خیام،
خواجه نصیر الدین طوسی، نیریزی و ابن هیثم اشاره نمود.
خیام در مقاله ی اول کتاب خود با نام«شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس»
به
مساله ی اصل توازی پرداخت. او میگوید:«اشتباه دانشمندان سابق در این است
که بنیان های فلسفی را در نظر نمی گیرند…». او که سخت طرفدار عقاید کانت
بود منظور از عقاید فلسفی را همان عقاید کانت میداند و بدان اشاره می کند.
دانشمندان اروپایی نیز برای اثبات این اصل تلاش های در خور توجهی کردند کسانی همانند: جان والیس و جیرولاموساکری.
ساکری
در ۱۶۹۷ کتابی با عنوان «اقلیدس مبرا از هر نقص» را ارائه کرد که در آن
برای اثبات اصل پنجم که بیشتر به یک قضیه شبیه بود تا اصل، از روش برهان
خلف استفاده کرد و سعی کرد تا به تناقض برسد، اما در واقع او هرگز به
تناقضی نرسید. شاید اگر ساکری میدانست که به این دلیل ساده به تناقض نمی
سد که اصلا تناقضی در کار نیست، کشف هندسه های اقلیدسی نزدیک به یک قرن
زودتر صورت می پذیرفت.
اندکی بعد و در قرن ۱۸ و در آلمان لامبرت مانند
ساکری با استفاده از برهان خلف سعی کرد اصل توازی را اثبات کند اما او نیز
به تناقضی نرسید و در رده ی اثبات کننده گان ناکام این اصل قرار گرفت.
چنین می نماید که وی دریافته بود که دلایل علیه بیشتر پی آمد سنت ها و
احساسات بودند. او معتقد بود این دلایل از نوعی بودند که بایستی به یکباره
از عرصه ی هندسه و نیز از میدان هر علمی بیرون رانده شود.
پژوهش های او
درباره ی نظریه ی توازی بوسیله ی رساله ای از آدرین لژاندر طی سال ها کار
روی اصل توازی، به مجموعه ای از اثبات های اشتباه دست یافت که از آن ها در
کلاس هندسه اش استفاده میکرد اما دو گزاره ی مهم که لژاندر ثابت کرد پایه
گذار «هندسه ی مطلق» (یعنی هندسه ی مبتنی بر چهار اصل اول) بود.
اصل
توازی آن چنان ذهن او را به خود معطوف داشته بود که طی ۲۹ سال چند بار
اصول هندسه اش را تجدید چاپ کرد و هر بار یکی از کوشش های تازه اش در مورد
اصل توازی را در آن ارج نمود.
گئوس اولین شخصی بود که بطور کامل
موفق به درک هندسه ی نااقلیدسی شد. یعنی همان چیزی که ارستو قرن ها قبل
بوجود آمدن آن را پیش بینی کرده بود، ارستو مینویسد:« ذات مثلث نهفته در
مجموع زاویه های آن است این مجموع میتواند برابر با دو زاویه ی قائمه،
بزرگتر و یا کوچکتر از آن باشد. و این در واقع، به زبان امروزی، مرزی است
که سه گونه هندسه یعنی «هندسه ی اقلیدسی»، «هندسه ی لباچفسکی» و «هندسه ی
ریمانی» را از هم جدا می کند.
گئوس در نامه ای به یکی از دوستانش به
نام فوکوش بویویی نوشت:«راه من، تو و امثال ما برای اثبات اصل توازی راهی
بی پایان است و موفقیتی در این کار نصیبمان نخواهد شد، حتی مطالعات من
باعث شک در مورد حقیقت خود هندسه شده است.»
در این زمان لباچفسکی شش
ساله بود و فیلسوفانی مانند کانت اجتماع را تحت الشعاع خود قرار داده
بودند. از طرفی گئوس نیز به دلیل موقعیت اجتماعی خود از رو دررویی با صاحب
نظران اجتناب میکرد، ظاهرا او میترسید که مطالبش را نفهمند و انتقادش
کنند. خود او میگوید:«از آن می ترسم که هرکس که نشان داده است فکر ریاضی
باوری دارد، آن چه را که من میگویم بد بفهمد بلکه آن را مانند یک القای
خصوصی در نظر میگیریم که به هیچ روی به اطلاع مردم نرسد و برای عموم منتشر
نشود.» عده ای نیز علت چاپ نکردن آثارش را اولا عقاید ماتریالیستی اش و
دیگری کج فهمی های روسیه ی تزاری میدانند. به هر حال تصور گئوس در مورد
منتشر ساختن نتایج کارش سبب شد که سهمی از افتخاری که تمامش ممکن بود از
آن او باشد نصیب دیگران شود.
گئوس هندسه ی جدیدی را که بدان پی برده
بود هندسه ی نااقلیدسی نامید و در نامه ای به دوست ریاضیدانش تاور بنوس
نوشت:«همه ی تلاش های من برای یافتن یک تناقض یا ناسازگاری از این هندسه ی
نااقلیدسی به شگفت انجامیده است. من گاهی به شوخی آرزو می کنم که ای کاش
هندسه ی اقلیدسی راست نبود، چون در آن صورت ما از پیش انگاره ی مطلقی برای
اندازه گیری داشتیم.»
یانوش بویویی پسر فوکوش نیز برای اثبات اصل پنجم
تلاش می کرد و پدرش همواره به او میگفت:«تو دیگر نباید برای گام نهادن در
راه توازی ها تلاش کنی، من پیچ و خم های این راه را از اول تا به آخر
میشناسم. این شب بی پایان همه ی روشنایی و شادمانی زندگی مرا به کام
نابودی فروبرده است، التماس می کنم دانش موازی ها را رها کنی.» اما یانوش
جوان از اخطار پدرش نهراسید چرا که اندیشه های دیگری را در این رابطه در
ذهنش میپروراند. سال ها بعد در نامه ای به پدرش نوشت: « من چیزهای بسیار
شگفت انگیزی کشف کرده ام که مرا متحیر ساخته است….من از هیچ دنیای عجیبی
خلق کرده ام.» پدر یانوش او را به تسریع در اعلام کشفی که کرده بود وادار
میکرد و به او میگفت:« به نظر من عاقلانه است که اگر تو به حل مساله ایی
دست یافته ای در انتشار آن به دو دلیل شتاب کنی. نخست آنکه اندیشه هایت
ممکن است به آسانی به دیگری القا شود و به انتشار آن دست بزند و دوم به
دلیل این که بنظر می رسد که بسیاری چیزها در یک زمان، در چند جا با هم کشف
شده اند.» عقیده ی پدر یانوش درست بود زیرا همین اتفاق نیز افتاد که
تقریبا در یک زمان و مستقل از یکدیگر هندسه هایی که از جنبه منطقی سازگار
بودند و در آن ها اصل پنجم انکار شده بود، بوسیله ی گائوس در آلمان،
بویایی در مجارستان و لباچفسکی در روسیه کشف شد. بعد از اینکه پدر یانوش
با خوشحالی برای گائوس نتایج کار پسرش را نوشت گائوس جواب نامه ی او را
چنین آغاز کرد:«اگر با این عبارت آغاز کنم که یارای تمجید از چنین کاری را
ندارم البته برای یک لحظه دچار شگفتی خواهید شد ولی کاری به جز این نمی
توانم بکنم، تمجید از آن به منزله ی تمجید از خودم است.»
اما یانوش بویویی ۲۸ ساله نتیجه ی تحقیات خود را در همان سال ها در ضمیه ی ۲۶ صفحه ای کتاب تنتامن موسوم به Appendix چاپ کرد.
نیکلای
لباچفسکی در همان زمان در دانشگاه غازان روسیه سخنرانی ایراد کرد، او معقد
بود که اگر نتوانیم از سایر اصول هندسی اصل توازی را اثبات کنیم باید به
فکر مجموعه اصول دیگری برای هندسه باشیم، اصولی که در دنیای واقعی حضور
دارند
که ضمن آن شالوده ی هندسه ی هذلولی را ارایه نمود ولی متن
سخنرانی دزدیده شد. او در ۱۸۲۹ محتوی کامل هندسه هذلولی را در نشریه
دانشگاهی ای که به زبان روسی بود، نوشت که یازده سال بعد به آلمانی ترجمه
شد.
لباچفسکی بیان کرد که از هر نقطه خارج یک خط می توان لااقل دو خط
در همان صفحه و به موازات آن خط رسم کرد. او هندسه اش را در آغاز «هندسه ی
انگاری» و سپس «هندسه ی عام» نام گذارد ما نیز امروزه به هندسه او هندسه ی
هذلولی می گوییم. هر چند پس از فرض این هندسه بنظر می رسید که وی در ادامه
به تناقض های بسیاری خواهد رسید اما توانست براساس همین فرض و مفروضات
قبلی اقلیدس به مجموعه جدید از اصول هندسی برسد که حاوی هیچ گونه تناقضی
نباشد. او پایه های هندسه ای را بنا نهاد که بعدها کمک بسیار زیادی به
فیزیک و مکانیک غیر نیوتنی نمود.
لوباچفسکی علنا با تعلیمات و عقاید
کانت درباره ی فضا به مثابه شهود ذهنی به مبارزه پرداخت. در واقع لباچفسکی
با متزلزل ساختن «خلل پذیری» اصول اقلیدس ضربه ی سنگینی به فلسفهی کانت
وارد ساخت. کانت معتقد بود که بررسی حقایق هندسه نتیجه ی تجربه ی انسان
نیست بلکه اشکال ذاتی و غیر قابل تغییر شناخت انسانی هستند و برای این نظر
خود از خلل پذیری اصول هندسه ی اقلیدسی بعنوان نقطه ی اتکای اساسی استفاده
می کرد.
و بدین صورت بود که لباچفسکی و بویویی هر دو و بطور مستقل پایه
گذار هندسه ی هذلولی شدند. هندسه ای که در آن نقیض اصل توازی را بجای اصل
موضوع مفروض میگیریم. این امر هندسه ی حیرت انگیزی را منجر می شود که با
هندسه ی اقلیدسی تفاوت اساسی دارد. به قول گائوس قضایای این هندسه به
باطلنما می مانند و شاید در نظر فردی مبتدی بی معنی جلوه کنند، ولی تفکر
پی گیر و آرام آشکار می سازد که هیچ چیز ناممکن در آن نیست.
کشف هندسه
ی نااقلیدسی درک هندسه دان ها را به کلی دگرگون کرد همین حقیقت که هندسه ی
نااقلیدسی کامل و بدون تناقض است، اعتماد چند صد ساله را نسبت به کلمات
«واضح است»، «به نظر می رسد» را از بین برد، کلماتی که تکیه کلام های
هندسه دان های قدیم بود. تحلیل اصل اقلیدس که قرن ها طول کشیده بود
استحکام نتایج هندسه ی مقدماتی را به کلی متزلزل کرد، این تحلیل روشن کرد
که بین آن حقایق هندسه که گمان میرفت ارتباطی با یکدیگر ندارند، چه ارتباط
عمیقی وجود دارد. و در نتیجه روابط فضایی در جهان مادی به نحوی نمایان شد.
به
این ترتیب، دستگاه اصول و تعاریف اقلیدس بعنوان پایه ای برای ساختمان
هندسه غیر کافی بود. در دنیای افکار و ایده آل های جدید، دیگر این تعاریف
و اصول مطلقا ناقص بودند و نمی توانسنتد پیشرفت های علوم دقیقه(فیزیک،
نجوم و…) را تامین نمایند.
برنهارد ریمان که رساله ی دکتریش را تحت
راهنمایی گئوس به نگارش در آورد در یک سخنرانی در ۱۰ ژوئن ۱۸۵۴ مفهوم
هندسه را در ریاضی کاملا تغییر داد. او هندسه را ساختاری متریک تلقی
کرد، همچنین وی اساس هندسه ای بیضوی را که در آن خط موازی وجود ندارد را
تدوین کرد. او توانست با تعریف خمیدگی و انحنای فضا تقسیم بندی ای را برای
اوناع سه هندسه بیان کند، او فرض را بر این گرفت که از یک نقطه خارج یک خط
اصلا نتوان خطی به موازات آن رسم کرد.
هندسه ی اقلیدسی فضایی را مفروض
می گیرد که هیچ گونه خمیگی و انحنا ندارد، اما نظام های هندسی لباچفسکی و
ریمانی این خمیدگی را مفروض می گیرند.(مانند سطح یک کره) همچنین در هندسه
ی نااقلیدسی جمع زوایای مثلث برابر با ۱۸۰ درجه نیست.(در هندسه اقلیدسی
۱۸۰ درجه در لباچفسکی کمتر و در ریمانی بیشتر از آن است.)
هندسه ی
هذلولی Hyperbolic Geometry از کلمه ی یونانی هیپر بالئین به معنی افزایش
یافتن است که در آن فاصله ی میان نیم خط ها در اصل توازی افزایش می یابد و
هندسه ی بیضوی Eltipic Geometry از کلمه ی یونانی ایپیلن به معنی کوتاه
شدن است که در آن فاصله رفته رفته کم می شود و سر انجام نیم خط ها رفته
رفته کم می شود و سرانجام نیم خط ها یکدیگر را می برند.
بویویی و
لباچفسکی سازگاری هندسه ای را که ارائه دادند را ثابت نکردند در واقع در
۱۶۶۸ بولترامی در مقاله ای الگوی دو بعدی در فضای سه بعدی اقلیدسی برای
اثبات سازگاری هندسه ی هذلولی ارائه داد. بلترامی نشان داد که چگونه
میتوان این هندسه را با محدودیت هایی بر روی یک سطح اقلیدسی با انحنای
پایا نمایش داد و در نتیجه چگونه هر ناسازگاری که در هندسه بویایی و
لباچفسکی کشف گردیده بر ناسازگاری متناظری از هندسه ی اقلیدسی کشانیده می
شود. دانشمندان بعدی نیز پیشرفت هایی را در این زمینه بوجود آوردند،
دانشمندانی نظیر: کیلی، کلاین، و کلیفرد.
کیلی در رساله ی ششم درباره ی
کوانتیکهای مهم خود نشان داد چگونه مفهوم فاصله می تواند بر اصل های توصیف
محض بنا شود و کلاین در ۱۸۷۱، با ارایه ی تعریف مناسب از فاصله این اندیشه
ها را بسط داد و از دیدگاه هندسه ی نااقلیدسی تعبیر کرد. او بود که
پیشنهاد کرد که هندسه ی بویایی و لباچفسکی و هندسه ی ریمان و هندسه ی
اقلیدس بترتیب هذلولی، بیضوی و سهوی نامیده شود، این اصطلاحات قبول عام
یافتند.
کار اقلیدس بعدها توسط ریاضیدانان دقیق و تصحیح شد که یکی از
بهترین آن ها کار هیلبرت بود که با ارائه ی ۸ اصل موضوع برای وقوع، ۴ اصل
برای نسبیت، ۵ اصل برای قابلیت انطباق، اصل پیوستگی، اصل ارشمیدس و اصل
توازی به نتقیح کار اقلیدس پرداخت.
گاليله مي گويد: اصول رياضيات الفباي زباني است که،
خداوند جهان را با آن نوشته است و بدون کمک آنها درک يک کلمه هم غيرممکن
است و انسان بيهوده در راهروهاي تاريک و پر پيچ و خم سرگردان است.
رياضي
يعني: تدبير در آفرينش و بنا نهادن آن به وسيله اعداد و اعداد يعني: شمارش
تعداد اجزاي طبيعت تا بينهايت و بينهايت يعني: از اول تا آخر و از اول تا
آخر يعني: رسيدن به خدا، و رسيدن به خدا يعني: عشق و در مجموع، رياضي
مقدمه اي براي رسيدن به خالق هستي
به نظر من هم، خداوند يک رياضي دان
است، رياضيداني که برخلاف ما، هر مسئله اي را به آساني مي تواند حل کند و
مانند ما انسانها نياز ندارد از فرمولهاي پيچيده استفاده کند، اصلا پايه
گذار رياضي، خداي خالق است و رياضي واسطه اي است تا بتوانيم به قدرت خالق
خود پي ببريم، و بدانيم اين جهان بر پايه ارقام و اعداد رياضي بنا شده است.
ما موجودات را جفت جفت آفريديم، که همين کلمه جفت يک مفهوم رياضي را بيان مي کند (زوج مرتب) پس بنيان گزار رياضي خود خداونداست.
کپلر ستاره شناس بزرگ مي گويد
«خداوند جهان را به زبان اعداد خلق کرده است»
اين به معني آن است که هرچه که خداوند آفريده است به زبان رياضي قابل توضيح و تفسير است، مثل کره زمين که گرد است
رياضي
يعني: رسيدن به خدا (از طريق حل معادلاتي چون اصم، گويا، گنگ، راديکالي،
و...) يافتن علت و علل پيدايش جهان و اثبات آن، يافتن اينکه قلب تنها
جايگاه اوست
رياضي يعني: عشق به يک، به واحد، به احد، به خداي يکتا و رسيدن به او از طريق ريشه يابي و تعيين علامت و...
يعني: امر به مثبت بودن (قابل قبول)، يعني: نهي از منفي بودن (غيرقابل قبول)
رياضي
يعني: رهايي ذهن از هوي و هوس اين تن خاکي و به پرواز درآوردن ذهن در
بيکران نعمات او، سخنان او، آيه هاي زندگي بخش او،... و در نهايت رسيدن به
خود او.
رياضي يعني، صعودي بودن در تابع درجه دوم رياضي يعني: رمز عدد هفت به راستي اين رمز چيست؟
همه اعداد اول و توانهایشان کامل هستند، به طور عام تر هر جا اعداد n و(σ(n اول هستند به این معنا که بزرگترین مقسوم علیه مشترک آنها ۱ است به طوری که σ(n)/n یک تابع کاهش نا پذیر است عدد n تنهاست . برای یک عدد اول p داریم σ(p) = p + ۱ که مانند p عدد اول است .روشی عمومی برای این که بفهمیم یک عدد کامل است یا تنها وجود ندارد.
کوچکترین عددی که طبقه بندی آن معلوم نیست (تا سال ۲۰۰۷) ۱۰ است و حدس زده میشود که تنها باشد اگر نباشد کوچکترین دوست آن یک عدد نسبتا بزرگ خواهد بودهزاران سال پيش ، مصريان در سرزمين باستاني خود كه مهد تمدن بود ؛ در كنار رود نيل ، كشاورزي مي كردند . آن ها كاخ هاي عظيمي در اين سرزمين ساخته اند .
آيا اهرام مصر را ديده ايد؟ آيا مي دانيد مصريان باستان ، چگونه گوشه هاي اين بناهاي عظيم را قائمه ساخته اند؟ آيا باور مي كنيد كه آن ها اين كار را به كمك يك ريسمان انجام داده باشند؟
مصريان با 11 گره، ريسمان را به 12 قسمت برابر تقسيم مي كردند. دو سر ريسمان را به هم گره ميزدند. در محلي كه مي خواستند زاويه ي قائمه بسازند، يك ميخ مي كوبيدند. يك گره ريسمان را به پشت اين ميخ مي انداختند، سپس سه گره مي شمردند و ريسمان را مي كشيدند تا صاف شود. گره سوم را با ميخ به زمين ثابت مي كردند. دوباره سراغ گوشه ي زمين مي رفتند؛ اين بارچهار گره از طرف ديگر مي شمردند. ريسمان را صاف مي كردند و گره چهارم را به زمين ثابت مي كردند.
كاري كه مصريان باستان انجام مي دادند، در اصل ، ساختن يك مثلث بود. طول ريسمان در دو طرف گوشه ي زمين، سه قسمت و چهار قسمت و در مقابل پنج قسمت بود. امروزه ما ميدانيم مثلثي كه اضلاع 3و4و5 داشته باشد، طبق عكس رابطه ي فيثاغورس ، مثلث قائم الزاويه است.
در گذشته اين مثلث، به مثلث عروس معروف بوده است.
مکعب روبیک (Rubik’s Cube) یک پازل مکانیکی که در سال ۱۹۷۴ توسط ارنو روبیک مجسمه ساز و پرفسور معماری در کشور مجارستان اختراع شد.
مکعب روبیک در چهار نوع مختلف وجود دارد: ۲×۲×۲ که به مکعب جیبی معروف است، ۳×۳×۳ رایجترین مکعب روبیک، ۴×۴×۴ که به انتقام روبیک معروف است، و در آخر نوع ۵×۵×۵ یا مکعب حرفهای. نوع ۳×۳×۳ آن که رایجترین آنهاست نه سطح مربع شکل در هر طرف دارد، در مجموع پنجاه و چهار سطح میشوند که به اندازه بیست و هفت مکعب کوچک به هم چسبیده فضا را اشغال میکند. سطح مکعب روبیک را شش رنگ پوشاندهاست، هر وجه یک رنگ. مخترع آن نام مکعب جادویی را برای آن انتخاب کرد که در سال ۱۹۸۰ با نام مکعب روبیک در جهان پخش شد و میتوان گفت که پرفروش ترین اسباب بازی جهان است.
اندازه هر طرف مکعب تقریبا برابر ۵٫۷۱۵ سانتیمتر و شامل بیست و شش مکعب کوچک است. مکعب مرکزی هر وجه تنها نمای مکعب است و متصل به مرکز هستند و این برای آن است که دیگر مکعبها متصل شوند و توانایی چرخش را داشته باشند. در نتیجه بیست و یک قطعه وجود دارد، هسته مرکزی دارای سه محور متقاطع است که مرکز شش قطعه روی محورها را نگه داشته و به آنها و بیست مکعب کوچک پلاستیکی دیگر اجازه چرخش میدهد. مکعب روبیک دارای دوازده زاویه هست که دو رنگ را نشان میدهد، و هشت گوشه که سه رنگ را نشان میدهد، هر قسمت (هر زاویه) دو یا سه رنگ متفاوت را نشان میدهد، بدینگونهاست که هیچگاه زاویهای وجود ندارد که دو رنگ شبیه ( مثلا قرمز و قرمز ) را نشان دهد! در اغلب مکعبهای روبیک رنگ قرمز در مقابل رنگ نارنجی است ، زرد مقابل سفید و سبز مقابل آبی.
در مکعب معمولی (۳×۳×۳) روبیک امکان وجود (۸! × ۳۸−۱) × (۱۲! × ۲۱۲−۱)/۲ یا ۴۳٬۲۵۲٬۰۰۳٬۲۷۴٬۴۸۹٬۸۵۶٬۰۰۰ حالت متفاوت وجود دارد!!!
آمار و ارقام زیادی در مورد این مکعب وجود دارد حتی رکوردهای متفاوت با
حالتهای متفاوت که نشان از محبوبیت آن دارد!
غایت فلسفه چیست؟ برای پی بردن به اینکه فیثاغورس غایت فلسفه را در چه میداند، دانستن مقدماتی چند ضروری است:
1) دربارهی روح انسانی همواره دو طرز تلقی وجود داشته است؛ در یک طرز تلقی روح را فناپذیر دانستهاند و در طرز تلقی دوم، فناناپذیر. پیش از فیثاغورس طرز تلقیهایی وجود داشته که فناناپذیری را تنها صفت خدایان میدانسته است؛ لکن از دیدگاه فیلسوف ایتالیایی، روح نه تنها بعد از مرگ زنده است، بلکه فناناپذیر هم هست. (1)
2) فیثاغورس به علاوهی اعتقاد به روح و فناناپذیری آن، به تناسخ ارواح (transmigration) هم باور داشته است. به طور کلی دو دیدگاه هست که طبق دیدگاه اول روح پس از مرگ دیگر به دنیا باز نمیگردد و طبق دیدگاه دوم، روح پس از مرگ دیگرباره به دنیا باز میگردد. فیثاغورس از معتقدان به دیدگاه دوم است؛ یعنی به نظر وی روح انسانی پس از مرگ چندباره به دنیا باز میگردد.
3) سؤال این است که علت بازگشت چندبارهی روح به دنیا چیست؟ به نظر فیثاغورس عدم اتصال به خدا و "خدایی نشدن" باعث میشود که روح پس از مفارقت به دنیا بازگردد؛ ولی اگر روح به خدا متصل، شود دیگر بازگشت نمیکند. به عبارتی دیگر، چه راهحلی برای اینکه دیگر به دنیا باز نگردیم وجود دارد؟ و پاسخ فیثاغورس آن است که میباید جلوی بازگشت مجدد گرفته شود.(2)
از این رو تحصیل فلسفه را به عنوان عاملی جهت ممانعت از بازگشت مجدد و خدایی شدن آدمی پیشنهاد میکند. غایت فلسفه به نظر فیثاغورس "تشبه به خدا" یا "خدایی شدن" است.
فلسفه به معنای فیثاغورسی آن به کاربستن عقل و مشاهده برای تحصیل فهم و نیز تهذیب و راهی برای رهایی از "چرخه" بوده است.(3) البته تهذیب و رهایی نه تنها مانند آنچه در آیینهای عرفانی وجود دارد به پرهیز آیینی بلکه به فلسفه نیز وابسته است.(4) به روایت گاتری، اساساً آموزههای دینی و فلسفی فیثاغورس به هم پیوند خورده است؛ لذا فلسفه و دین دو پدیدهی جدای از هم نیستند.
میتوانیم بپرسیم که آیا فلسفه مبنایی برای طریق حیات است یا مبنایی برای طریق نجات؟ فلسفه به ما میآموزد که شیوهی زندگی کردن چیست و چگونه باید زندگی کرد؟ یا میآموزد که چگونه باید از این زندگی مادی نجات بیابیم؟ فیثاغورس هر دو را میپذیرد؛ زیرا رستگاری بسته به نحوهی زندگی کردن ماست. اگر فیلسوفانه زندگی کنیم، رستگار خواهیم شد.
فیثاغورس انسانها را به سه دسته تقسیم میکند:
1) انسانهایی که در جستوجوی موفقیت (success) هستند.
2) انسانهایی که در جستوجوی لذت (pleasure) هستند.
3) انسانهایی که درجستوجوی حکمت (wisdom) هستند.
انسانهای لذتطلب همیشه به دنبال اوضاع و احوالی مساعد با بدن و غرایز خود هستند. انسانهای موفقیتطلب از این لذتها چشمپوشی کرده و به دنبال افتخار و موقعیت اجتماعی هستند و انسانهای حکمتطلب لذت و موفقیت را کنار گذاشته و تنها در پی حکمت و داناییاند.(5)
فیثاغورسیها زندگی را به جشن یا بازار تشبیه میکنند که در آن آدمها در مسابقات موسیقیایی یا ورزشی شرکت میکنند. بعضی به خرید و فروش مشغولاند؛ در حالی که بهترینها تماشاگرند. به همین ترتیب در زندگی طبایع مطیع (بردهوار) برای پول یا افتخار تقلا میکنند، اما فیلسوف در جستوجوی حقیقت است. وی حقیقت را با هدف معینی جستوجو میکند. همانطور که جهان از عناصر مادی تشکیل شده است و به سبب حیات و عقل الهی ساختاری منظم به خود میگیرد؛ درست به همین سان ما نیز جهان (kosmoi) صغیر و ساختارهای سازمند (organic)ی هستیم که از همان ماده تشکیل شدهایم و همان اصول نظم را بازتولید میکنیم؛ اما ما فقط در صورتی خواهیم توانست این اصول را تا آنجا که در بدن فانی مقدور است به نحو رضایتبخشی بازتولید کنیم که آزادی عنصر الهی عقل را – که بارقهای از آن را داریم – خوب بپرورانیم و از طریق مطالعهی نظمی که در اطراف ما خود را نشان میدهد، نحوهی انعکاس آنها را در فعالیت زندگیمان بیاموزیم. فیلسوفی که دربارهی "کوسموس" به تأمل میپردازد، در روح خود "کوسموس" میشود.(6)
فیثاغورس گفته بود غایت فلسفه – که زندگی اصیل و راستین همان زندگی فیلسوفانه است – اتصال به خدا و خداییشدن است. لازمهی اتصال به خدا این است که امری مشترک بین آن دو وجود داشته باشد؛ زیرا اگر آن دو جنس و وجه مشترکی نداشته باشند، سخن گفتن از اتصالشان بیمعناست. این جنس مشترک را فیثاغورس هم با تعبیر "حد و اعتدال و نظم" به کار برده است و هم با تعبیر "حکمت و حکیم بودن".
مفهوم حد و اعتدال و نظم از این طریق به دست میآید که فیثاغورسیها "آپولو" را پرستش میکردند... یعنی ستایش ایدههای مربوط به حد و اعتدال و نظم. تصادفی نیست که آنها خدایی را به عنوان پشتیبان الهی خود برگزیدند که در معبد آن عبارت "اسراف نکن"، "حد را رعایت کن" و کلمات دیگری در همین معنا نوشته شده بود.(7)
مفهوم حکمت نیز در این عبارت فیثاغورس آمده است که: "هیچکس جز خدا حکیم نیست."(8) حکمت جنس مشترک انسان با خداست و از طریق حکمت است که ما در نظم و اعتدال جهان هستی تأمل کرده و آن را دربارهی خویش به کار میگیریم.
در اینجا ذکر دو نکته ضروری است:
اول اینکه فیثاغورس نخستین کسی است که جهان را به سبب نظمی که از خود نشان میدهد، "کوسموس" نامیده است. فیثاغوریان "حد" (peras) و "نامحدود" (apeiron) را به مثابه دو اصل متضاد که جهان به وسیله آنها به وجود میآید، قبل از هر چیز دیگر قرار میدهند و از میان آن دو اصل، (peras) را خیر و (apeiron) را شر میدانند و از آنجا که جهان را زنده و الهی میدانند، به خیر بودن آن اعتقاد دارند. از دیگر سو، جهان چون محدود است، در روابط بین اجزایش نظم را به نمایش میگذارد. موجودات دیگر نیز اینچنیناند.(9)
میماند آدمی که ساختار جسمانیاش اگرچه محدود و منظم نشان میدهد، ولی ساختار روحانیاش همیشه اینچنین نیست. گاتری به نقل از افلاطون یک ایدهی فیثاغورسی مطرح میکند که طبق آن "فیلسوف از طریق ارتباط با آنچه الهی و نظاممند است، تا آنجا که برای انسان میسر است الهی و نظاممند می شود."(10) لذا موضوع تأمل فلاسفه "کوسموس" است و "کوسموس" اولاً منظم و ثانیاً الهی است و فیلسوف چنانچه دربارهی آن بیندیشد، به دلیل خویشاوندی انسان و هستی منظم و الهی میشود.
نکتهی دوم این است که حکمت خصیصهی نفس یا روح به شمار میرود. نفس به معنای فیثاغورسیاش به معنای هماهنگی میان اجزای آن است، نه هماهنگی میان اجزای بدنی. هماهنگی عامل فضیلت اخلاقی است و ناهماهنگی از شرارت پدید میآید.(11)
بنابراین روح است که باید پرورانده شود تا سعادت نهایی حاصل گردد و برای پروراندن روح به فلسفه احتیاج داریم. فلسفه نیز از یک سو ما را به "کوسموس" نزدیک ساخته و از سوی دیگر بهترین شیوهی زندگی است.
پس میتوانیم بگوییم که از دید فلسفهی فیثاغورسی:
الف) جهان هستی یک کلیت واحد زنده و الهی است.
ب) تمام اجزاء و موجودات جهان هستی خویشاوند یکدیگر و همگن با هم محسوب میشوند.
پ) نظم و اعتدال عناصر و صفات الهیاند.
ت) انسان دارای روحی است که علیرغم ناسازگاری میان اجزای آن، توان ایجاد سازگاری نظم و اعتدال در خویش را دارد.
ث) ایجاد نظم اعتدال یا سازگاری در روح آدمی، با حکمت و فلسفه میسر میشود.
ج) حکمت و فلسفه از راه اندیشیدن دربارهی کل منظم و سازگار هستی و عملی کردن آن، آدمی را شبیه عالم ساخته و به کلیت آن متصل میسازد.
چ) با شباهت انسان به عالم و اتصال به آن، عناصر و صفات الهی در وی متحقق میشود.
ح) با تحقق عناصر و صفات الهی، انسان اتصال به خدا یافته و خدایی میشود. (12)